خرید بک لینک
پریروز صبح...

چون زود بیدار شدم ،ساعت ده خسته بودم و تصمیم به خواب گرفتم..

10 و نیم رفتم بخوابم...

بعد از بیست و شش دقیقه که من تازه به قصر پادشاه ششم رسیده بودم..

یکهو از خواب پریدم..

اون لحظه دلیلش رو نمیدونستم..

اما وقتی بعد از یک صدم ثانیه مغزم شروع به کار کرد و تونستم ببینم که همه چیز در حال لرزیدنه و این صدایی که میشنوم صدای شیشه ی کمدم و وسایلاییه که داره از روی میزم میریزه پایین متوجه شدم که زلزله ایز کامینگ :)

فک میکنید ری اکشنم چی بود؟

به این فکر کردم تا بخوام بدوام و برسم بیرون کلی طول میکشه..

و بهترین جای اتاقم که هم از پنجره ،هم از کتابخونه و هم از کمد دوره ، تختمه..

پسسس..

پتو رو کشیدم روی خودم و دوباره خوابیدم و توی خودم جمع شدم :))

نمیدونم اون لحظه پتو قرار بود برام چیکار کنه :))

اما به هر حال من به اون پناه برده بودم :)

تو عمرم انقدر وحشت زده نشده بودم :(

وقتی بعد از چند ثانیه تموم شد..

دویدم بیرون و مامانم رو صدا زدم ..

جواب نداد :(

و بیشتر به مرز سکته نزدیک شدم..

رفتم طرف تلفن ..

دیدم قطعه..

هم ترس از زلزله هم نبود مامانم باعث شده بود که از ترس بلرزم..

دستام به شدت میلرزید و به سختی میتونستم روی پام بایستم :)

اما یهو مامانم رو دیدم که توی حیاطه و داره میدوئه سمت خونه..

نگو خونه ی همسایمون بوده و نگران من شده که خواب بودم :)

و گف که بدو لباس عوض کن بریم خونه ی فلانی..

همون شخصی که مامانم خونشون بوده...

نگو دخترش که باردار بوده موقع فرار افتاده بوده..

و خواهرش هم روی اون افتاده بوده :(

اما خب خدارو شکر هیچیشون نشده بود...

مامانم رفت..

و منم رفتم لباسامو عوض کنم..

همین که در آوردم..

زلزله زد باز :)

وسط اتاق خشک شده بودم و به این فکر میکردم الان که لباس تنم نیست چجوری فرار کنم؟

باز هم زلزله تموم شد و من با سرعت هر چه تمام تر رفتم اونجا..

چند دقیقه اونجا بودیم و بعد برگشتیم..

پنج دقیقه بعد داداش کوچیکمو از مدرسه برگردوندن خونه...

به شدت ترسیده بود و نان استاپ گریه میکرد...

ادارات و مدارس تعطیل شدن ..

چندین مجروح داشتیم..

مثلا کارگرایی که روی داربست مشغول کار بودن و از بالا افتاده بودن پایین ..

خرابی های جزئی..

اثار ترس زیاد روی بچه..

خسیس خان ما ( همون داداش کوچیکم که 6 سالشه ) از اون روز خیلی کم حرف و آروم شده و اصلا میلی به غذا نداره..

من اون روز تا شب کلا مشغول خوردن شیرینی جات بودم تا شاید یکم حالم خوب بشه و اون ضعف از بین بره..

و از اون روز ( سه شنبه ) تا امروز پس لرزه های کوچیک و بزرگ ادامه داره..

از اول این متن تا وقتی که به این قسمت رسیدم 4 تا اومد :)

من که دیگه تکون نمیخورم و فقط نگاه میکنم که چجوری خونه میلرزه..

و جالبیش اینجاست انگار اسمون میلرزه ، نه زمین..

چون یه صدای بد از آسمون میاد..

اکثر مردم از ترس توی پارکها با کوچه ها چادر زدن :)

فک کنم فقط ماییم که داخل میخوابیم :))

البته که من از تخت تا میز مطالعه رو از بین وسایلی که ریخته یه راه باز کردم که اگه زلزله اومد بدوام برم زیر میز..

اما خب امیدوارم تموم شه و مردم به زندگی عادیشون برگردن..

دیروز گوینده ی خبر 5 یا شیش تا زلزله رو داشت اعلام میکرد و به علت تعدادشون گیج شده بود و شهر مارو یه بار در بوشهر اعلام کرد (درست) و یه بار هم گفت بندر دیر در حوالی قصرشیرین کرمانشاه :))

بندر؟

کرمانشاه دریا دارن مگه ؟ :))

اون زلزله ی اصلی 5 بود و بزرگترین پس لرزه هم 4/2 ریشتر...

چه طولانی شد:)

اما این طولانی شدن هم نمیتونه مانع بشه که من بدون شعر تمومش کنم:)

شاعر میفرماد ک:

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

همچو شهری که به روی گسل زلزله هاست..

راستی یادم رفت به اون شخصی که حال منو پرسید بگم که : من چجوری باید جوابتونو بدم؟ :)

برچسب: نویسنده: میلاد حسینیان تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:30

صفحه بندی