خرید بک لینک

صبح...

یه لیوان چای نبات خوردم، هنوز خرده نبات هایی ته لیوان مونده بود...

قاشق عسل رو، واسه اینکه نیفته تو ظرف عسل و گم بشه، گذاشتم تو همون لیوان

موقع صبحانه خوردن، سرپا، رو اپن...

یکی از لقمه ها رو که داشتم می جویدم،

قلبم ریخت!

یک چیز سفتی، با صدای چینی مانند، به دندونم خورد و گم شد تو لقمه ام ...

فکر کردم دندونم بود...

همونطور دلواپس، در حالی که لقمه ام رو با احتیاط می جویدم، سعی کردم بفهمم جای کدوم دندونم خالی شده...

یکبار دیگه صدا...

و اینبار، گرفتمش !

وقتی بیرونش آوردم،

یک تکه نبات بود!

از تو لیوان چای، به قاشق عسل چسبیده بود و اومده بود جایی که، هزار فحشش بدم!

و به این ترتیب، امروز خوب شروع شد نسبتا !

برچسب: نویسنده: میلاد حسینیان تاريخ: شنبه 13 آبان 1396 ساعت: 19:16

صفحه بندی